از پوستی که انداختم...

تقریبا از دوهفته پیش و دقیقا از 3 تیر درگیر یکی از مزخرف ترین، خسته کننده ترین و اعصاب خردکن ترین کارایی شدم که تو زندگیم انجام دادم ناراحت

آقا ما 3 سال پیش یه کتاب 300 صفحه ای به سفارش استاد جانمان ترجمه کرده بودیم (خود کار ترجمش هم دو سالی طول کشید) و قرار بود انتشاراتشون برامو چاپ کننده. یه قرار داده سفت و سختی هم نوشته بودیمو انتشارات اوشون متعهد شده بود حداکثر تا اسفند 93 کتابو چاپ کنه. من که دیدم خبری نشده بالاخره بعد از ممارست فراوون تونستم با مسئول انتشارات تلفنی صحبت کنم. مرتیکه بی شعور بعد از این همه وقت میگه ترجمه تون تایید نشده. حالا همون موقع که من ترجمه رو تحویلشون دادم، 3 تا داور تاییدش کردن. گفت یا باید اسم یه نفر به عنوان مترجم همراه بیاد رو کتاب (که این دفعه دیگه عمرا قبولکنم) یا اینکه مبلغی از قرارداد کسر بشه (نه که مبلغش خیلی زیاد بود). بعدش گفت نیاز به اصلاح ویرایشی اساسی داره. خلاصه قبل از تولدم یه روز رفتم دفتر انتشارات و نسخۀ پرینت شده اصلاح شده رو گرفتم. صفحۀ اولشو که دیدم اینقدر حالم بد شد (کلی غلط گرفته بود) که همونطوری بسته رو شوت کردم تو کشو. اما چند هفته پیش خیلی اتفاقی فهمیدم که ای دل غافل یه نفر دیگه هم داره همین کتابو ترجمه می کنه، اینطوری شد که یه تلنگر مامان خانم منو به خودم آورد و باعث شد تصمیم بگیرم قبل از سفر (دو هفته دیگه) تکلیف این کتابو روشن کنم. از 3 تیر که کرو شروع کردم، دیگه همه چیزو گذاشتم کنار. نه بیرون، نه تفریح، نه تی وی،حتی دستی به سر ناخن های عزیزم هم نکشیدم تو این مدت. فقط و فقط کار . بعضی روزا ما تحت مبارک بس که نشسته بودم درد می گرفت و از درد گردن هم که دیگه نگم بهتره. تو این هاگیر، واگیر کولرم خراب شده بودو شبا از فرط گرما خوابم نمی برد. خان بابا هم که این روزا خونه هستن و از داد و بیداد ایشون هم به قدر کافی و وافی مستفیض می شدم. خلاصه بد اوضاعی ود، اما گذشت و بالاخره 1 ساعت پیش کار کتاب تموم شد. این روزا با خودم فکر می کردم، واقعا این کتاب ارزش وقتی که براش گذاشتم داشت؟ اما به جوابی نرسیدم. خب موضوعش برای خودم جالبه و یه چیزایی ازش یاد گرفتم، اما اینکه تا چه حد به درد دیگران بخوره رو نمی دونم. ازین به بعد اگر خواستم همچین غلطی بکنم حتما به موضوع کتاب بیشتر دقت می کنم.

راستش قبلنا ترجمۀ کتاب خیلی کار جذاب و بزرگی به نظرم میومد، اما الان دیگه نه. اگه تالیف بود باز یه چیزی... . من نمی دونم این مترجمایی که مثلا رمان 500 صفحه ای دانیل استیل (جدیدارو نمی شناسم) ترجمه می کنن فازشون چیه !!!

چند روز پیش ویزام هم اومد و من دو هفته دیگه میرم که 1 ماه اینجا نباشم. این اولین باریه که تنها دارم میرم سفر، گرچه اونجا پیش آبجی خانم هستم. یعنی اینجا تنها سوار هواپیما میشم، اونجا هم تنها از هواپیما پیاده میشم نیشخند. یه کم هم استرس دارم . آخه نمی دونم تو فرودگاه مقصد کی قراره چمدونامو برام جابجا کنه (مطمئنا من 40 کیلویی که نمی تونم چمدون 30 کیلویی رو جابجا کنم، می تونم؟) 

دخترخاله جان هم چند روز پیش تلفنی دعوتم کرد که برم پیشش، پرفسور هم از چند ماه پیش دعوتم کرده کشورش، اما اینکه برم پیششون منوط به اینه که بلیت قیمت مناسب پیدا کنم، چون دستو بالم بستس. البته چند روز پیش همکار اسبق زنگ زد و گفت چک کتابی که ترجمه کرده بودمو چاپ شده آمادس، شنبه باید برم بگیرم. اما خب مبلغش اونقدر نیست که بتونم باهاش بریز و بپاش کنم نیشخند

تو این چند وقته که ننوشتم طرز فکرم راجع به بعضی چیزا خیلی تغییر کرده، بعدا میام می نویسم. الان دیگه دست بیچارم خسته شده لبخند

/ 5 نظر / 42 بازدید
آفتاب

خوش بگذره حسابی :)

اسو

ای جون دلم شادونه خودم میخاد بره خارج ... خوش بگذره خانومم ... ایشاله به سلامت بری و برگردی

مونا

سلام خوبی؟ کجایی؟خبری ازت نیست

آفتاب

دلم تنگ شده برات

مونا

نوشته بودی میری سفر ننوشته بودی که این همه دیر میخوای بیای الان داره 2 ماه میشه راستی سلام رسیدن به خیر